اخرين لحظات
الان كه دارم اينا رو مينويسم ،از درد به خودم ميپيچم ماماني،قربونت برم دختر گلم چندساعت ديگه بيشتر نمونده تا بوي تنتو حس كنم و اون دستاي كوچولوتو نوازش كنم،
از غروبي يكم درد داشتم ولي از حدود ساعت ١٠ شب ديگه دردام زياد شد،كه باباجون رضا ساعتاشو يادداشت ميكرد تا متوجه فاصله زمانيش بشيم
ديگه نزديكا ساعت دو نصفه شب بود كه دردام خيليي فاصلش نزديك شد و رفتيم بيمارستان،منو باباجون رضا و خاله سمانه و عمو و باران كوچولو و مامانبزرگ و بابابزرگ،همگي رفتيمم بيمارستان،ماماي كشيك معاينه م كردم گفت دهانه رحمم دوسانت باز شده و دردامم درداي زايمانه،ولي گفت بري خونه بهتره،برو دوش بگير ،يكم راه برو تا دردات برسه ٤ بار در ده دقيقه،الان ما همگي منتظريم تا دردام شديدتر شه تا بريم بيمارستان...مامان بزرگ زهرا دائم قران ميخونه،استرس هم تو چهرشه،راستي خاله سميه هم همون نزديكا ساعت دو از مشهد رسيد گرگان،انگار قسمت بود مرخصيش جور شه و بتونه برسه به زايمان من...دوستاي جون جوني منم همشون دارن دعا ميخونن برام كه زايمان راحت داشته باشم
خدايا خودت كمكم كن و بهم صبر و توان تحمل اين دردا رو بده،ديگه طاقت ندارم،دوست دارم هرچه زودتر دخترمو بغل كنم و بو كنمش
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اخرين لحظات 

